تبليغاتX
تپش سایه ی دوست

تپش سایه ی دوست

تا زنده ایم ............. مبادا که بمیریم
چقدر زنده نبودن خوب است...
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه میکشم؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است...خوب.
خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.
چه شبه خوبی است امشب!
همه ی دنیا به خواب رفته است و من
تنها بیدار مانده ام.
نمیدانم چه کاری دارم...

 

دکتر شریعتی

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت15:5توسط سوگند |
دام یکی، دانه یکی است

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است  

  حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است 

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته نــظری است  

  گـر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است 

هرکــــسی قصــــه ی شوقش به زبانی گوید    

 چون نکو می نگرم حاصل افسانه یکیـست 

ایـــنـــهمه قــــصه ز ســودای گرفتاران است    

 ور نـه از روز ازل دام یکی، دانه یکی است 

ره هـــــرکـــس به فسونی زده آن شوخ ار نه    

 گریه نــیمه شب و خنده مستانه یکیــست 

گـــر ز مـن پرسی از آن لطف که من می دانم    

 آشنا بر در ایــن خـــانه و بیگانه یکی است 

هــــیـــچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند    

 بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکیست 

عــــــشق آتش بــــــود و خــــانه خرابی دارد   

  پیش آتش دل شـمع و پر پروانه یکی است 

گر به ســـــــر حد جنونت ببرد عشق «عماد»    

 بی وفایی و وفــــــاداری جانانه یکی است

عماد خراسانی

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت22:57توسط سوگند |
به بهانه ي آمدن صداي پاييز
فراموش كرده بودم

صداي كفشهاي كوچكم را وقتي مي دويدم تا مبادا دير برسم

فراموش كرده بودم

صداي شيرين عقربه هاي ساعت را كه به زنگ تفريح نزديك ميشدند

صداي تند تپش قلبم وقتي كه پاي تخته ميرفتم

صداي غرش كفش همكلاسي ها كه به سمت در خروجي مي دويدند

صداي ترش پلاستيك لواشك بين راه

صداي سنگين مدادم روي دفتر املا

صداي تلخ امضاي معلم كنار تكاليف

صداي تمام نشدني ورق خوردن كتاب... شب امتحان

 

زير پايم را نگاه كردم

برگ خشكي را له كرده بودم

صدايش... همه را به يادم آورد

يادم آمد كه چه خوش بودند صدا ها...!

هميشه پاييز زود فرا ميرسد...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت17:2توسط سوگند |
ز من گو ...

ز من گو صوفیان با صفا را

خـــداجویان معنی آشنا را

غلام همت آن خودپرستم

که با نور خودی بیند خدا را

 

محمد اقبال لاهوری

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت22:8توسط سوگند |
بدنیا آمده ام که انسان باشم
ترجیح میدهم با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم.

×××××××××××××××××××××××××××××××××

آنان که می فهمند عذاب می کشند و آنان که نمی فهمند عذاب می دهند

×××××××××××××××××××××××××××××××××

بدنیا آمده ام که انسان باشم. همین! نه فرشته و نه حیوان ... یک انسان با همه نقص ها و قدرتهایش. بر آنم که همواره از انسان بودنم لذت ببرم و دفاع کنم... چیز کمی نیست .
 
دکتر علی شریعتی
 
+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت21:28توسط سوگند |
خونخوار

ای   صاحب  فتوا  ز  تو  پر کارتریم

با  این همه مستی  ز تو  هُشیار  تریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان

انصاف  بـده    کـدام   خونخوار تریم؟

...

خیام

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت11:43توسط سوگند |
...
ـ دوستت دارم...

ـ من هم...

.

.

.

ـ دوست داشتن يعني چه؟ معنايش رانميدانم...

ـ من هم...

گــر مــن  ز می مغانه مـستم هستم

گر کافر و گبر  و بت پرستم  هستم

هر طایفه ای  بمن   گــمـانی   دارد

من زان خودم چنان که هستم  هستم

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت12:39توسط سوگند |
خسته ام
میگویند...

ناراحت نباش روز های شادی نزدیک است

میگویند...

دلتنگی تمام میشود و زمان وصال به زودی فرا خواهد رسید

میگویند...روزی خواهد آمد که هیچ کس از گرسنگی بیداری نکشد

میگویند... روزی خواهد آمد که لبخندی شیرین بر لبان همه ی مردم خواهد بود

میگویند...صبور باش ...این خیانت ها روزی به پایان خواهد رسید

بگو...

ناراحت نیستم...به اندوه عادت کردم

به آنها بگو به دنبال وصال نمیگردم که دلتنگی برای یار هم شیرین است

بگو نیاید...بگو آن روز نیاید که بدن گرسنگان به سیری عادت ندارد...

بگو نیاید...گاهی دلم به لبخند تلخ مردم هم خوش میشود

بگو نمیخواهم به پایان برسد...بگو خیلی زود در کنار خیانت ها به زندگیم برگشتم

بگو دست نگه دارند ...بگو... بگو من یک چیز خواستم ...لحظه ای...تنها لحظه ای اجازه برای سخن گفتن... آن هم ندادند...

بگو هیچ نمیخواهم...

بگو خواهش کردم...بگو التماس کردم با دنیای من کاری نداشته باشند...

بگو خسته ام

خسته

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت14:37توسط سوگند |
فرخی یزدی:

یک دم دل ما غمزدگان شاد نشد                           ویرانه ما از ستم آزاد نشد

دادند بسی به راه آزادی جان                               اما چه نتیجه که ملت آزاد نشد

 

ای دوده ی جم قیام یکباره کنید

بیچارگی عموم را چاره کنید

زنجیر اسارتی که بر پای شماست

خوب است به دست خویشتن پاره کنید

                                           زین محبس تنگ درگشودم و رفتم
                                               زنجیر ستم پاره نمودم و رفتم
                                         بی‌چیز و گرسنه و تهی‌دست و فقیر
                                         زان‌سان که نخست آمده بودم رفتم

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت13:57توسط سوگند |
می خواهم فریاد بزنم...
نه...

من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است

می خواهم فریاد بزنم!

اما اگر نتوانستم  سکوت می کنم

خاموش بودن بهتر از نالیدن است ...

به من بگو نگو ، نمی گویم؛

اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم

من می فهمم!!

 « دکتر علی شریعتی »

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت18:24توسط سوگند |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس